سرافرازان

علمی (مدیریت)و اخلاقی

سرافرازان

علمی (مدیریت)و اخلاقی

تو ای عزیز من

تو ای عزیز من

صبحگاهان وقتی آفتاب در حال روشن کردن روز است ،من بیدارم و اولین فکرم تویی ... شبانگاهان در تاریکی به درختان خیره می شوم که چون سایه هایی در مقابل ستارگان خاموش قد کشیده اند ،مجذوب این آرامش مطلق می شوم و آخرین فکرم تویی
عزیزم می دانی؟! ... آنجا که عشق فرمان می دهد ، محال سر تسلیم فرود می آورد .


از خدا خواستم

من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید ... خدا گفت : نه

آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد ... خدا گفت : نه

روح تو کامل است . بدن تو موقتی است

من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد ... خدا گفت : نه

شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد ... خدا گفت : نه

من به تو برکت می دهم، خوشبختی به خودت بستگی دارد

من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد

خدا گفت : نه ... درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد  ... خدا گفت : نه

تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی

من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید ...  خدا گفت : نه

من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم

خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی

پرواز می کنیم

پرواز می کنیم

مرا ،تو بی سببی نیستی.

به راستی صلت کدام قصیده ای ... ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی ،به آفتاب از دریچه تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد...خوشا نظری که تو آغاز می کنی!

پس پشت مردمکان ،فریاد کدام زندانی است که آزادی را به لبان گل سرخی پرتاب می کند؟ورنه این ستاره حاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست.

و نگاه از صدای تو ایمن می شود.چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی!

و دلت کبوتر آشتی ست،در خون تپیده به بام تلخ. با این همه چه بالا ،چه بلند پرواز می کنی!

قطعا پرواز می کنیم

ترنم صدای تو

ترنم صدای تو

هنوزهم درگوش هایم ترنم صدای توست

ای مهربانم! پس صدایم کن ... صدایم کن ،تا که از نوازش صدای تو تمام وجودم پر شود!

تا که نشنوم صدایی غیر ازصدای تو را ، تا که تهی گردم از خویش و محو شوم درتو!

تا که پر شود گوشهایم از صدایت! پس ازمن دریغ مدار هر آنچه را که می توانی....!!

هنوز نمی دانم

هنوز نمی دانم

از حساب وکتاب بازار عشق هیچگاه سردر نیاوردم وهنوز نمی دانم چگونه می شود هربار تو بی خبر می روی ... اما من بدهکارت می شوم

سفر به کرانه یگانگی

سفر به کرانه یگانگی

من خودم را جشن می گیرم وخودم را آواز می خوانم وهرچه من خیال کنم ، تو خیال خواهی کرد ... چرا که هر آن ذره که از آن من است ،از آن تو نیز هست به همان میزان    "والت ویتمن"

خدایا امشب دوباره چشم هایم را می بندم ودست هایم ا به آسمان وصل می کنم. امشب تمام آرزوهایم را قربانی می کنم وتمام ذهنم را به تنها خورشید میان تاریکی ها متمرکز می کنم، می خواهم گوشهایم ساکت شوند و فقط وقتی بشنوند که تو با من سخن می گوئی وزبانم در کام بماند وبه انتظار تا تو اجازه دهی ... نمی خواهم سهم من آسمانی باشد که با آویختن پرده ای از من گرفته شود

نماز

خوشاآنان که دائم درنمازند

  در راه عروج به آسمانها دیدم گروهی به کشت و زرع مشغول بودند. از یک طرف می کاشتند و از جانب دیگر درو می کردند. یعنی به سرعت محصول می داد. از جبرئیل پرسیدم آنها کیستند؟گفت مجاهدین در راه خدا هستند که حسنات آنها هفتصد برابر پاداش دارد و آنچه از مال و جان در راه خدا دهند چندین برابر عوض گیرند. فرمود چون برفتم دیدم گروهی را که سر آنها را به سنگ می کوبند و هر بار که می کوبند باز درست می شد و بار دیگر به سنگ می کوبیدند.


ادامه مطلب ...